در روزهای اخیر، شواهد سیاسی، امنیتی و دیپلماتیک فزایندهای از احتمال بالای اقدام نظامی ایالات متحده علیه جمهوری اسلامی ایران حکایت دارند. با این حال، تقلیل وضعیت کنونی به این پرسش که «آیا حملهای رخ خواهد داد یا نه» خطایی تحلیلی است. آنچه امروز در جریان است، فراتر از یک تصمیم نظامی احتمالی، بیانگر یک هدف راهبردی روشن از سوی آمریکا و متحدانش است؛ هدفی که مستقل از ابزار نظامی یا غیرنظامی، حول یک محور واحد شکل گرفته است: دریافت تضمینهای حیاتی برای حل بحران ایران و بازتعریف آینده سیاسی آن.
فشار کنونی بر جمهوری اسلامی واکنشی مقطعی یا احساسی نیست، بلکه نتیجه انباشت چند دهه بحرانسازی نظام حاکم در سه سطح کلیدی است: تهدید هستهای، بیثباتسازی منطقهای و انسداد کامل مسیر تحول سیاسی در داخل کشور. امروز جامعه جهانی به این جمعبندی رسیده که بدون حل همزمان این سه بحران، هیچ سناریوی پایداری برای ایران و امنیت بینالمللی قابل تصور نیست.
نخستین تضمین حیاتی به پرونده هستهای ایران بازمیگردد؛ پروندهای که دیگر نه صرفاً فنی تلقی میشود و نه قابل حل از طریق مذاکره. انتظار جامعه جهانی اکنون شفاف و غیرقابل تفسیر است: تعیین تکلیف کامل ذخایر اورانیوم غنیشده، از جمله حدود چهارصد کیلو اورانیوم موجود، خروج یا خنثیسازی این مواد، و پذیرش شکست راهبرد هستهای. جمهوری اسلامی این برنامه را نه در چارچوب توسعه انرژی، بلکه بهمثابه اهرم بقا و ابزار باجگیری تعریف کرده است. از همین رو، هرگونه عقبنشینی واقعی در این حوزه برای رژیم بهمعنای فروپاشی منطق قدرت آن خواهد بود.
دومین تضمین حیاتی به برنامه موشکی و نقش منطقهای جمهوری اسلامی مربوط میشود. سیاست صدور بحران از طریق توان موشکی و شبکههای نیابتی، خاورمیانه را به یکی از بیثباتترین مناطق جهان تبدیل کرده و پیامدهای آن مستقیماً امنیت اروپا و نظم بینالمللی را تحت تأثیر قرار داده است. جامعه جهانی دیگر به وعدههای مبهم یا توافقهای نانوشته رضایت نمیدهد. آنچه امروز مطالبه میشود، ارائه تضمینهای روشن و قابل راستیآزمایی درباره توقف دکترین تهاجمی منطقهای، بازتعریف برنامه موشکی و پایان حمایت از بازیگران مسلح فراملی است.
سومین تضمین، و شاید پیچیدهترین و تعیینکنندهترین آنها، به آینده سیاسی ایران پس از جمهوری اسلامی مربوط میشود. پرسشی که امروز بهدرستی در سطح بینالمللی مطرح است این است که پس از این رژیم، چه ساختاری قرار است جایگزین شود. تجربههای پیشین نشان دادهاند که تغییر قدرت بدون چشمانداز سیاسی روشن، نهتنها به ثبات منجر نمیشود، بلکه چرخه بازتولید بحران و استبداد را تداوم میبخشد. از اینرو، پاسخ معتبر باید شامل یک نقشهراه دقیق برای گذار سیاسی از درون، بازنویسی بنیادین قانون اساسی و شکلگیری یک روند سیاسی کثرتگرا و غیرایدئولوژیک باشد که نماینده تنوع واقعی جامعه ایران است و امکان خروج کشور از بنبست تاریخی کنونی را با حداکثر ثبات فراهم کند.
این سه مطالبه، مستقیماً ستونهای بقای جمهوری اسلامی را هدف قرار میدهند. برنامه هستهای ابزار چانهزنی و بقاست، توان موشکی ابزار ارعاب و گسترش نفوذ، و انسداد سیاسی ابزار کنترل جامعه. پذیرش همزمان این شروط بهمعنای اصلاح نظام نیست، بلکه پایان جمهوری اسلامی بهعنوان یک ساختار قدرت است. از همین رو، هرگونه امید به توافق نهایی، نرمالسازی روابط یا اصلاح درونزا، بیش از آنکه تحلیلی واقعبینانه باشد، نوعی توهم خطرناک و انکار واقعیت است.
این توهم بهویژه پس از قتلعام اخیر بیش از پیش فرو ریخته است. جهان وارد مرحلهای شده که در آن عادیسازی روابط با رژیمی که دست به سرکوب گسترده و جنایت سیستماتیک زده، نه از نظر اخلاقی ممکن است و نه از نظر سیاسی قابل دفاع. مسئله امروز دیگر این نیست که آیا جمهوری اسلامی فرو خواهد پاشید یا نه، بلکه این است که چه نیرویی قادر خواهد بود خلأ ناشی از این تغییر را پر کند.
در این نقطه، بنبست اپوزیسیون سنتی خارج از کشور نیز بهروشنی نمایان میشود. این جریانها، در ساختار و وضعیت فعلی خود، نه از انسجام سیاسی لازم برخوردارند، نه از مشروعیت فراگیر مردمی در داخل کشور و نه از ظرفیت اجرایی برای مدیریت یک گذار پیچیده. بدون پایگاه اجتماعی واقعی در ایران، هیچ بازیگری نمیتواند مسئولیت ارائه تضمینهای امنیتی و سیاسی به جهان را بپذیرد، اعتماد جامعه جهانی را جلب کند یا خلأ قدرت را بهطور مسئولانه مدیریت نماید. مشروعیت را نمیتوان از بیرون وارد کرد یا از طریق حمایتهای نمادین برونمرزی ساخت. هیچیک از این گروهها تاکنون موفق نشدهاند ساختاری فراگیر، کثرتگرا و در ارتباطی تنگاتنگ و اجرایی با درون مرزها را بهعنوان نیروی تثبیتکننده به جهان ارائه دهند.
در چنین شرایطی، تنها سناریوی واقعبینانه و عقلانی، ظهور یک ائتلاف ملی جدید است؛ ائتلافی که نه بهعنوان پروژهای تبعیدی یا وابسته به خارج، بلکه بهعنوان بازیگری ریشهدار در جامعه ایران شکل بگیرد. چنین ائتلافی باید بتواند مشروعیت خود را از حمایت واقعی مردم کسب کند، نماینده تنوع سیاسی، قومی و اجتماعی کشور باشد و از موضع قدرت وارد گفتوگو با جهان شود. تنها در این صورت است که امکان ارائه همزمان هر سه تضمین حیاتی فراهم خواهد شد.
نقطه کانونی این سناریو، مشروعیت مردمی است. بدون این عنصر، هیچ تضمین امنیتی یا سیاسی پایداری شکل نخواهد گرفت و هیچ گذار موفقی ممکن نخواهد بود. جمهوری اسلامی همچنان به نرمالسازی امید بسته است، اما این امید دیگر جایگاهی در واقعیت سیاسی جهان ندارد. عصر مماشات و عادیسازی به پایان رسیده است.
پرسش اساسی امروز این است که چه کسی، چگونه و با چه مشروعیتی میتواند آینده ایران را نمایندگی کند. پاسخ این پرسش نه در گذشته و نه در قالبهای فرسوده اپوزیسیون، بلکه در ساختن یک آلترناتیو ملیِ درونمرزی، مسئول و آیندهمحور نهفته است؛ آلترناتیوی که بتواند ایران را از بحران کنونی عبور دهد و آن را به جایگاه شایستهاش در نظم جهانی بازگرداند.
در شرایطی که شواهد فزایندهای از آمادگی ایالات متحده برای اقدام نظامی علیه جمهوری اسلامی وجود دارد، این سناریو، یعنی ظهور یک ائتلاف ملی مشروع و درونمرزی،محتملترین مسیر پیشِرو برای مدیریت فروپاشی، جلوگیری از هرجومرج و شکلدهی به آینده سیاسی ایران است و برای تحقق آن نیاز به فشار مرگبار بین المللی بر جمهوری اسلامی هست.

